تبليغاتX
خاطرات منو مهربونترين آدم دنياي خودم

خاطرات منو مهربونترين آدم دنياي خودم

ز باغ خاطرم هرگز نخواهي رفت و من هرگز نخواهم برد از ياد نگاه مهربانت را

سلام.اميدوارم خوب و سالم باشي.

هفته پيش يكي از هم كلاسي هام ازم خواستگاري كرد و بعد چند روز بهش جواب بله اوليه رو دادم تا بيشتر با هم اشنا بشيم.پسر خيلي خوب و با ادبيه.تا الان كه هر چه داره زمان پيش ميره بيشتر دارم بهش علاقمند ميشم.

برام دعا كن...با اين اتفاقايي كه واسمون افتاد از اول آشنايي تا الان فكر كنم اون كسيه كه خدا برام قرارش داده و ميدونم كه قدر ذره ذره وجودمو ميدونه.

به خدا ميسپارمت. ان شاء الله موفق باشي.

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 10:45 توسط صفا و فاطي| |

امیدوارم تو زندگیت خوشبخت شی ...
این بزرگترین ارزوی مهربونترین ادم دنیای توست...
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 18:30 توسط صفا| |

نميتوانم.فهمیدم که بی تو نمیتوانم.

شروع آهنگ رفتنت ، پايان لحظه هاي خوشم بود.

تيک تاک سرنوشتم را ببین، زمان ایستاده ، عقربه ها حرکت کنید...ثانیه ها گذر کنید.

روزگارم تلخ شده ، منتظرت نشستم ، چشم به راه دوخته ام...دل تنگت شده ام.

کاش میدانستی چقدر برایم عزیز شده ای. کاش میدانستی انتظارت فرسوده ام می کند.

برگرد و بازهم برایم بخند. اگر میدانستی خندیدنت چگونه شادم میکند ، همیشه برایم میخندیدی.

برگردو در آغوشم بکش. اگر میدانستی گرمای وجودت با من چه میکند مرا از خود نمیکندی.

ساده بگویم ...

برگرد تا هستیم را تا وجودم را بر کف دو دستم نهم و عاشقانه جان فدایت کنم.

نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 1:20 توسط صفا| |

زندگی می کنیم.گاه با شادی گاه با غم.ولی در هر صورت زندگی می کنیم.نفسی می کشیم و احوالمان خوب است.

در هر صورت شکر گذار نعمات خداییم.خدای بزرگ که جز خوبی برایم نخواست و نخواهد.او را شکر گویم که او برترین است بر هر موجودی بر هر جنبنده ای بر هر ریز و درشتی.او که یادش بر روح و تن آرامش است و ذکرش تسکین دهنده دردها.بار الها تو را سپاس بر هر خرد و درشتی که بر من ارزانی داشتی.

حالم را جویایی، باید جوابت را اینگونه دهم: حالم آن است که خدایم خواهد گر خوب باشم شکر گذار تندرستی و گر بد باشم باز شکر گذارم که جز امتحان الهی نیست.

از روزگارم پرسیدی، و من اینگونه به تو خواهم گفت: زندگی جاریست چه بخواهم چه نخواهم، در هر صورت باید شکر گذارم چرا که در آن جز خیر خدایم چیزی نیست.

و من اینگونه فاصله ی روزهای را میپیمایم.شب را وداع می گویم و آن دم سلامی گویم بر روشنی خورشید.

سجده ای بر خاک و بوسه ای بر عمق وجود ذاتم که در من جاریست.بهترین روز مرا آغاز است.این چنین است که واژه ی زندگی من پر معنی ست.حال من خوب است زیر سایه ی الطاف الهی....

نوشته:bikhialgirl



سلام.فکر کنم همه حرفامو بالا زدم.شرمنده اگه دیر جواب دادم مودمی که استفاده میکنم برا بلاگفا نمیتونم نظر بدم و مشکل داره بخاطر همین دیگه مجبور شدم بیام اینجا بنویسم.

به خدای بزرگ میسپارمت.

موفق باشی و پایدار...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 3:7 توسط صفا و فاطي| |

من از لب تو منتظر یه حرف تازه م

 

تا قشنگترین قصه ی عالم رو بسازم

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 4:3 توسط صفا| |

فاطی دیشب همه جا را خاموشی احاطه کرده بود ، از صدای دلنواز بلبل عاشق و زمزمه جویبارهای زیبا اثری نبود ، همه چیز در دل سیاهی شب به نیستی می پیوست .

درست مثل شب خداحافظی مان ...یادته؟؟؟

آن شب را تا صبح با خیال نامهربانیت گریستم ، امشب هم باز دلم در حال و هوای همان شب به شوق تو پرواز کشید.

نمی دانم این دل سرکش تا کی قصد آزار مرا دارد ، نام تو همچنان پر رنگ بر صفحه ی قلب تنهایم حک شده.

 

گویا قصد رفتن نداری!

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 16:21 توسط صفا| |

چه کسی میگوید : که گرانی شده است ؟


دوره ارزانیست !


دل ربودن ارزان . دل شکستن ارزان !


دوستی ارزان است ! دشمنی ها ارزان !


چه شرافت ارزان . تن عریان ارزان


آبرو قیمت یک تکه نان


و دروغ از همه چیز ارزانتر

 
قیمت عشق چقدر کم شده است . کمتر از آب روان

 
و چه تخفیف بزرگی خورده


قیمت هر انسان ..... !

نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 17:45 توسط صفا| |

بعد از تو تنهاییامو با کی قسمت کنم؟
طاقت جدایی ندارم ، اما سر نوشت ما یکی نیست ،
طاقت یک لحظه بی تو بودن مرا می آزارد ، به خدا
نمی توانم بی تو زندگی کنم
عاشقت هستم ، نمی توانم بی تو نفس
بکشم!
آخر قصه ی ما تلخ است ، کلام آخر ما
هر دوی ما با کوله باری از خاطره می رویم ، تا
اینجا با هم آمدیم ،
اما از این به بعد تنها می رویم!
راه من و تو دیگر جداست از هم ، دستهای من و تو
دیگر برای هم نیست
اما قلب هایمان همیشه یکیست ،
طاقت جدایی را ندارم ، شعر تلخ جدایی را
نخوان برایم نامه ننویس که طاقت خواندنش را ندارم ،
 طاقت رفتنت را دارم
برو ، بی آنکه به من بگویی می خواهم بروم فقط
برو ، از من دور شو
نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 13:59 توسط صفا| |

هیچوقت خوشی به زندگیم رو نیاورد.اومد ولی لحظه ای بود.خوشی همیشگی رفت و دیگه هیچوقت در خونه قلب منو نزد.شاید درکم نکنی شایدم حق داشته باشی.زندگی خیلی پر فراز و نشیب تر از این چیزیه که ما دیدیم.چشم کوچک ما یارای دیدن همه حقایق رو نداره.خدایا دلم دلم دلم...

دلم درد است و من خود دانم و دل

دل از دلها خبر دارد من از دل

کسان حال من و این دل ندانند

که عمری خسته دل بودم من ای دل

حرفی نمونده واسه گفتن.چون دیگه مثل قدیما قبولم نداری.چون دیگه مثل قدیما دوسم نداری و چون دیگه مثل قدیما نیستی باهام.

گذر زمان میگذره و برام میشه خاطره.

خاطره ای که ازش دلخوشم فقط چون برام یه حقیقت بود و بس.

میرم از خانه تو.

قبل رفتن تو بدان

لحظه ای بود و گذشت

و فراموش کن دل رسوای مرا....

دو بیت اخرش از خودم بود.

موفق باشی تو همه مراحل زندگیت.

بازم میگم همیشه مدیون مهربونیاتم.

به خدای بزرگ میسپامت...

نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 4:55 توسط صفا و فاطي| |

سلام دوست قدیمی این نامه رو برات نوشتم دوست داشتی بخونش

گلی که خشکیدچیدن نداره من مال خشکی و تو مال آبی حالا این نامه رو بخون ،شاید دیگه خیلی دیر باشه ،هنوز یک بغض با سکوت  تو گلومه شاید از خودت بپرسی  کجام و در چه حالیم  برای دلخوشیت میگم  خوش باش عزیزم  عالیم  اما حقیقت  اینکه بدون تو شکسته ام .همین نزدیکیم فاطی تو مرز زندگی وخاطره هامون بدون تو نشسته ام  شاید بپرسی از خودت  چی شد کجا رفته صفام حق بهم بده که بعد  تو  نخوام با دنیا راه بیام ،شاید از خودت بپرسی  چی شد که بی نشون شدم می خوام خاطره تو برات پس بیارم ، نمی خوام بفهمی وقتی نباشی  من حتی این گریه ها رو هم ندارم  تو  میری تا توی سرنوشتت نباشم اگه روزی برگشتی  من نبودم بدون خواستم اما نشد بی تو باشم،  می خندم تا یادم نیاد خاطراتت که سنگین تر نشه  نمی خوام حال دلم رو بفهمی  نمی خوام بفهمی که بی تو نمیتونم ،تو میری من می شکنم بازنمیخوام بروت این شکست  رو بیارم ، یادته فاطی به دادت رسیدم دلم رو رها کردی ،صدات کردمو رقیب رو صدا کردی به فکرت وبه پات می نشستم خودت دیدی که خسته ام  ولی بی وفا رهام کردی .حالا میگم  فقط رفیق قدیمی ، وقتی شکسته اطلسی  وقتی گرفته آسمون وقتی نگاه روشنت حالا غریبه  باچشمام نه دیگه اسمت یادمه نه دیگه عشقت رو میخوام محرم نبودی ابرکم ، محرم نبودی  تا بگم اون مرد تنها که رسید هم رنگ چشمات نور گرفت  هم یاس رویا ها رو چید ، چطور دلت امد بری بعد از هزارتا  خاطره ؟تاوان چی رو من دارم میدم  ،چطور دلت امد بری چطور تونستی بد بشی  تو اوج بی کسیم چطور تونستی ساده رد بشی ،چطور دلت امد با من اینجوری بی مهری کنی  شاید تو هم همین الان  تو هم داری به من فکر میکنی  ، چطور دلت امد که من اینجوری تنها بمونم  رفتی سراغ زندگیت فاطی نگفتی شاید نتونم، گریه ام به حال دلته  این گریه از غم نیست ، به فکر زندگیت باش   دلت نگیره مهربون  دل من عاشقت بودم  اگه خطا کردم ببخش  منو بخاطر تمام  خوبیات،  ببخش منو ببخش اصلا فراموشم کن و فکر کن منو نداشتی  اینجوری خیلی بهتره فدات شم بگو منو نخواستی  برو بگو تنهایی رو خیلی زیاد دوستش داری دیگه چیزی نمیتونم بگم فاطی مواظب خودت باش

نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 15:59 توسط صفا| |

Design By : Night Melody